فیلوسوفیا

.حال دل با تو گفتنم هوس است

فیلوسوفیا

.حال دل با تو گفتنم هوس است

میدونی یکی از رموز آرامش چیه؟

اینکه بتونی آدما و حتی غیر آدما رو به همون اندازه که از قلبت دورن، از مغزت هم دور کنی. مثلا یهو بشینی و کلی از کانتکتای گوشیت رو پاک کنی که دیگه حتی اسمشون رو هم جایی نبینی. یا اینکه یهو همه ی عکسای اینستات رو حذف کنی و سردر صفحه اینستات هک کنی که ''حال دل با تو گفتنم هوس است'' یا اینکه یادت بیاد الان چند ساله به اونی که از طریق شکوندن دل مادرت دل تو رو هم شکسته، فکر نکردی. این خیلیه ها؛ خیلی. مخصوصا وقتی که یکی بهت میگه همون فرد شماره ت رو هنوز سیو داره تو گوشیش و عکسای تلگرامت رو هی چک میکنه و حتما حسودی هم میکنه؛ چون آرامش نداره؛ چون نتونسته من و مامانم رو به همون اندازه که از قلبش دوریم از مغزش هم دور کنه.

فیلوسوفیا

در بیان شقّ‌القمری که تو دو ماه اخیر در زمینه کاهش وزن داشتم همین بس که اعتراف کنم آخرین باری که ترازو منو تو این وزن دید، ۱۵ سالم بود!!


فیلوسوفیا

اینکه مادر دختره تو جلسه‌ی اول آشنایی بگه تو زندگی اول پول، دوم پول، سوم پول یعنی اگه گاوم باشی ولی پول داشته باشی، دخترِ گوساله‌مون رو بهت میدیم؛ در غیر این صورت گاوم نیستی!!


*اینم از عواقب دوستی‌های اینترنتی بود. خدا نصیب گاواش هم نکنه.

**خدا رو شکر به جلسات بعدی نکشید.

فیلوسوفیا

دیروز یه دختر پیدا کردم که دقیقا اندازه‌ی grace vanderwaal دوسش دارم و بهش افتخار میکنم. تو دو دفاع قبلی استاد راهنمام که داور اون دو دفاع بود، بدون درد و خونریزی دفاع er ها رو با خاک یکسان کرده بود و من همه‌ی فکرم تو زمان با خاک یکسان شدن اون دو نفر این بود که چه شانسی آوردم که با انتخاب کردن دکتر الف. به عنوان استاد راهنمام، فرصت داور شدنش تو دفاعم و با خاک یکسان کردنم رو ازش گرفتم، بعد فک کنید همون استاد راهنمای دیسروئینگم از دختره و کارش کلی تعریف کرد و گفت فراتر از حد انتظارش بوده. البته ایشون قبلا از من هم تعریف کرده ولی یه فرق بزرگ هست بین این دو مورد. اونم اینه که من فعلا در نظریه تعریفی هستم!! وقتی ۵ ماه دیگه تو محک آزمایش قرار داده بشم معلوم نیست چه گلی یا حتی گهی از آب دربیام!!

فیلوسوفیا

بیان متحول شده!! اولش از دیدن تغییرات ترسیدم!! نوشته بود ''۱ پاسخ جدید'' بعد دارم فکر میکنم قبلا ''نظر'' بود چرا شده ''پاسخ''!! بعد هی قسمت نظرات وبلاگ رو باز میکنم و میبینم اون ''۱ پاسخ جدید'' محو نمیشه!! خلاصه گیرمون آورده بود همون یه پاسخ!! ولی الان خوبه حالم؛ شما هم خوب باشید؛)

فیلوسوفیا
گوشیم باز خراب شد. اعصابمو خورد کرده به واقع. تا حالا ۲۸۰ هزار تومن پول رایج مملکت رو ریختم تو حلقش. امروز هم کلی وقتم رو گرفت:( واسه همین دیر رسیدم وردآورد و نشد برم کلاس زبان. نمیدونم اینجا راجع به کلاس زبان گفتم یا نه!! دوست و هم نیمکتی دوران دبیرستانم زبانش خیلی خوبه. اونم چند ماه پیش واسه یه پروژه رفت لهستان. خلاصه خیلی خفن طور شده حرف زدنش. در حدی که آخرایی که اروپا بود و داشت اروپا گردی میکرد، ملت فکر میکردن آمریکاییه که انقد خوب انگلیسی بلغور میکنه!! خلاصه اینکه بعد از اینکه از اروپا برگشت، پژوهشگاه پلیمر که همون جا هم کار میکرد ازش خواست که کلاس زبان بذاره واسه دانشجوهای اونجا. اونم قبول کرد و قرار شد منم برم. ۲ شنبه رفتم. خدایی شده واقعا تو انگلیسی حرف زدن. کلی از حرف زدنش لذت بردم. تو دبیرستان همیشه رو مخم بود!! هی باهام انگلیسی حرف میزد و من نمی‌فهمیدم چی میگه. بعد هر چی می‌گفتم فارسیش چی میشه باز انگلیسی اونو توضیح میداد. یعنی تو لحظاتی حاضر بودم دستمو کنم تو حلقش و زبونش رو بکشم بیرون. ماشالا زیاد هم حرف میزد. اینکه '' حرف میزد'' منظورم این نیست که الان زیاد حرف نمیزنه. اتفاقا الان زیادترتر حرف میزنه!! ولی اینکه حالا میفهمم چی داره میگه و مثل دبیرستان نیستم خوشحالم میکنه. و اینکه اون ازم تعریف میکنه:


راستی حالا که بیشتر فکر می‌کنم اصلیترین دلیل ناراحتیم واسه اینکه نتونستم امروز برم پژوهشگاه زبان نبوده؛ همونی بوده که دوست داشتم ببینمش و قرار بود امروز بیاد سر کلاس!! شاید بعدا درباره‌ش نوشتم!!
بگذریم. میخواستم چی بگم اصلا؟ آهان!! شاید فکر کنید که الان دارم زبان میخونم ولی سخت در اشتباهید!! دارم ریاضی میخونم که ۱ شنبه برم پیش اون دختره که قراره بهش تدریس خصوصی کنم. ۱ شنبه قراره با مهسا هم بریم همون کافی شاپ بهشته( گفتم که بدونی یادم نرفته قرارمون مهسا جون:) ) مهسا با خوندن لبیکم واسه رفتن با همه ی آدمایی که میشناسم به کافه بهشت پیشنهاد داد که با هم بریم اونجا. راستی دیروز پست برام رسید. اول تعجب کردم. گفتم همه ی مدارکم که واسه سفارت رسید و چیزی نمونده که( آخه یه ماه اخیر هی پست پشت پست بود که می‌اومد در خونه واسه مدارک سفارتم) بعد یادم اومد که اصل دعوت نامه م از چک هنوز نرسیده. با خودم گفتم:''آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا/ بی وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟!!'' خلاصه شروین اومد و گفت از فلان شهر اومده و من تازه یادم اومد و کلی با ذوق گفتم واسه منه:) مرضیه جون(وبلاگ سالمون) لطف کرده و یه نقاشی با آبرنگ کشیده و برام فرستاده. خلاصه اینکه کلی بهم حال داد و پز هم دادم به اعضای خانواده...قاب گرفتمش عکسشو میذارم اینجا که به شما هم پز داده باشم:) مرضیه جون بازم ممنون ازت...پست خوبی بود بعد از اون همه پست بی نتیجه. حالا بگدریم. حال همه ی ما خوب است. دروغ هم نمیگم حتی!!
دیدین چی شد؟؟ هی میخوام یه چیزی بگم و هی وارد حواشی میشم و موضوع از دستم در میره. میگفتم که داشتم ریاضی میخوندم. از پارمیدا که به عبارتی شاگرد خصوصیه ۱ شنبه مه پرسیدم که چی قراره بهت یاد بدم و اونم چون مدرسه شون وابسته به سفارته و کلا کتاباشون با کتابای ما فرق داره، عکس صفحات جزوه و کتابش رو برام فرستاد که ببینم چی می خونن تو مدارس خارجکی طورشون!! خلاصه اینکه پارمیدا اشاره کرد که یه دوره ای رو مطالب جزوه داشته باشیم و یه صفحه رو ریپلای کرد که ''این مطلب برام جدیده و می خوام که این رو کامل برام توضیح بدین.'' بعد دیشب که داشتم جزوه ش رو می خوندم، دیدم که دقیقا و فقط همون صفحه ی خاص برای من هم جدیده و اصلا ما همچین سوسول بازی ای رو تو کتابامون نداشتیم!! حالا هم در به در تو اینترنت دنبال توضیح درباره همون مطلب جدیدم. البته از جزوه ش که به زبون فرانسوی بود و با دانش فرانسه ی درب و داغونم تقریبا فهمیدم که چی به چیه ولی دقیقا نمیدونم که چرا این چی به اون چیه و این برای من همیشه مهم تر از قصیه ی چی به چی بودن بوده حتی. از یه طرفی هم دارم فکر میکنم آخه حل معادله درجه ۳ و چراییه چی به چی بودنش به چه درد دختری میخوره که تو همچین مدرسه‌ی خفنِ پرشهریه ای درس میخونه به طوری که همین ریاضی رو مثلا به دو زبون انگلیسی و فرانسه بهشون تدریس میکنن و بازم باباش انقدر پول داره که حاضره واسه کلاس خصوصی دخترش جلسه ای ۱۲۰ هزار تومن پول بده؟؟!!

فیلوسوفیا

۳ سال پیش همین موقع، چقدر خوب گفتم و چقدر خوب تا به حالا بهش عمل کردم. ۳ سال پیش همین موقع رو بذار بگم چطور بود. تو ماه مردادش ۲۰ روز واسه کنکور ارشد شیمی خوندم. بعد دیدم که واقعا شیمی رو دوست ندارم. ولش کردم. یه مدت در زمینه درسی کار خاصی نکردم. اروبیک و بدنسازی و گیتار و رانندگی و تفکر و اینترنت زندگیم رو تو شهریور شکل داد. ۲۶ شهریور کمردردم شروع شد. ۵ مهر شروع کردم به خوندن واسه کنکور ارشد MBA. کمردردم هی بیشتر شد. توجه نکردم. چون داشتم کاری رو انجام میدادم که دوست داشتم انجام بدم و کسی بودم که واقعا دوست داشتم باشم و از همه مهم تر از قضا فهمیدم آن انسانی رو که دوست داشتم باشم رو هم کلی دوست  دارم. هنوز هم این ماجرا ادامه داره البته:)

فیلوسوفیا

آهنگ بعدی آهنگ You raise me up از Josh Groban هست که به شدت من رو یاد بابام میندازه؛ مثلا اون وقتی که درباره بیماریم فهمیدم و بابا اومد تو اتاق و بهم گفت: ''تا آخرش باهات هستم'' و یا خیلی وقتای دیگه :)


دریافت


When I am down and oh my soul so weary,

وقتایی که ناراحتم و روحم خیلی خسته هست
When troubles come and my heart burdened be.

وقتایی که مشکلات به سراغم میان و قلبم ''بودن'' رو تحمل میکنه(قلبم زیرِ بارِ بودنه)

Then I am still and wait here in the silence,

اون وقتا هست که من آرومم و اینجا تو سکوت منتظرم
Until you come and sit a while with me.

.تا زمانی که تو بیای و اندکی کنارم بشینی

You raise me up, so I can stand on mountains,

تو منو بالا کشیدی، تا جایی که بتونم رو کوه ها وایستم
You raise me up, to walk on stormy seas.

.تو منو بالا کشیدی، تا روی دریاهای طوفانی راه برم
I am strong, when I am on your shoulders, 

زمانی که سرم رو شونه هاته قوی ام

You raise me up, to more than I can be. 

تو منو از آنچه خودم می‌تونستم، بالاتر کشیدی


+ ببخشید بابت غلط غلوطای ترجمه:)

فیلوسوفیا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
فیلوسوفیا


همه‌ی آدما با هم برابرن؛ اما بعضی‌ها برابرترن!!


فیلوسوفیا

می دونی چیه؟ آدم وقتی هدف داره، آدم وقتی راهش رو انتخاب کرده باید همه ی تصمیمای جانبی زندگیش رو در جهت همون هدف بگیره. یعنی مثلا وقتی یه فرصت شغلی به آدم پیشنهاد میشه، حتی اگه خوب باشه، آدمی که می خواد اپلای کنه و باید وقتش رو سر درس خوندن بذاره، نباید اون فرصت رو انتخاب کنه. آدم وقتی یه خواستگار داره که نمی خواد از ایران بره، حتی اگه خانواده خواستگار خودشون رو بکشن که فقط با پسرشون صحبت کنه، نباید قبول کنه. آدم اگه انقدر هدفش رو جدی نگیره، آدم اگه انقدر تو راهش مصمم نباشه، باید انتظار اینو هم داشته باشه که یه روز تصمیمای جزئی، هدف بزرگش رو تو حاشیه قرار بدن و بعد یه مدت کاملا محوش کنن؛ آدم حتی باید این انتظارم داشته باشه که هدف مزخرف جدیدش این بشه که به یه نفر دیگه به نام شوهر کمک کنه که به هدفاش(که شاید حتی از نظر آدم خیلی هدف های مزخرفی باشن) برسه و به یک یا چند نفر دیگه به نام فرزند یاد بده که به هدفشون برسن، که مثل اون نباشن. 

ولی باز میدونی چیه؟ هیچ کدوم از اینا آدمو به اندازه ی رسیدن خودش به هدفش خوشحال نمیکنه. آدم حس حقارت میکنه وقتی هدف یه عده به اسم فرزند بخواد این باشه که مثل اون نباشن. آدم اگه هوای هدفاشو نداشته باشه، شاید اگه هوای نفس کشیدن هم نداشته باشه، مشکلی نباشه. آدم نباید گذشته ش درد کنه، فقط واسه اینکه قراره آینده ی یه عده دیگه رو بی درد کنه.

 

دریافت


your words don't hurt me

حرفات بهم آسیب نمیزنه
I will be OK

حالم خوبه
'Cause you don't hurt me

چون تو نمیتونی بهم آسیب بزنی(ناراحتم کنی)
...I won't mold to
Your silly words

من تو قالب حرفای احمقانه ی تو نمیرم.
I won't live inside your world

من تو دنیای تو زندگی نمیکنم
'Cause your punches and your names

چون ضربه ها و انگ های تو(اینو شک دارم‌!!)
All your jokes and stupid games

جک ها و بازی های احمقانه ت
They don't work

کارساز نیست
No, they don't hurt

نه، اونا آزارم نمیدن
Watch them just go right through me

نگاه کن که فقط ازم عبور میکنن
Because they mean nothing to me

چون هیچ ارزشی برام ندارن

I'm not clay

من خمیر (شکل پذیر) کوزه گری نیستم


فیلوسوفیا
اونطور که تعریفشو شنیدم مثل اینکه پسر خوبیه؛ واسه همین دیدم شاید نباید از دستش داد!! به مامان گفتم که بهشون بگه: '' قصد ازدواج ندارم ولی اگه دنبال دختر خوب می‌گردید می تونم دوستانم رو بهتون معرفی کنم.''  امروز مامانم اومده میگه که گفته: ''به دخترت بگو دوستاش رو می خوایم چیکار؟!! ما خودشو می‌خوایم!! '' حتی گفته تا دو سال هم صبر میکنن!! دقیقا نمیدونم واسه چی!! بعد هم گفته که به پسرش نگفته جواب منفی دادم و از مامانم خواسته هر طوری شده راضیم کنه!! 

فیلوسوفیا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
فیلوسوفیا

در کمال ناباوری امروز رفتم سفارت و متوجه شدم درخواست ویزام رد شده!! اولش کلی تعجب کردم. آقا چکی تپله که عاشقش بودم گفت متاسفه که اینطور شده. گفت اگه اعتراض بزنم حداقل ۳۵ روز طول میکشه که بررسی بشه و خب این یعنی به پروژه نمیرسم کلا. بعدش یه حس بد داشتم. داشتم افکارم رو نسبت به هفته ی بعد که باید تو پراگ می‌بودم به همین تهرانِ آش کشک خاله خودمون تغییر می‌دادم و اتفاقایی که میتونست بیفته و حالا نمی افته و اتفاقایی که اگه میرفتم نمی افتاد و الان میتونه بیفته. بعدش اومدم خونه. تا اون موقع یه جوری ناراحت بودم که انگار ناراحت نبودم. اشکی در کار نبود. یعنی خیلی وقته گریه نکردم و فک کنم این اتفاق هم همچین چیز خاصی نبود که نیاز به گریه داشته باشه و فقط خیلی دور از انتظارم بود!! موقع صحبت کردن با یکی از بچه های پروژه و وقتی داشتم توضیح میدادم براش که همچین هم بد نشد و فقط اینکه یه کم شوکه شدم و احتمالا تا دو روز دیگه اون حس شوکه شدگی هم برطرف میشه یهو بغضم گرفت. فهمیدم همچین هم بی خیال نیستم. میدونی آدم دلش واسه تلاشی که کرده و نتیجه ای که بی دلیل نگرفته میسوزه؛ آدم دلش میخواد فَکِّ افسر سفارت که میگه من نمیتونم درباره ی دلیل ریجکت شدنت توضیح بدم رو بیاره پائین و همین طور فَکِّ مسئول پروژه ش تو چک که هر چی بهش گفته اصل دعوت نامه رو با DHL بفرست که برسه به دستم ولی اون گفته که مشکلی نیست و همون پرینتش رو سفارت قبول میکنه رو!! 

البته آدم وقتی به این فکر میکنه که بالاخره تو این مسیر تجربه هایی بدست آورده و همچنین اینکه با پولی که قرار بود صرف اروپا گردی بشه میتونه یه پراید بخره و تهران گردی کنه حداقل، دلش یه کم آروم میشه و میگه گور بابای اروپا و پراگ و فدای سرم پول و وقت و انرژی ای که تا اینجا واسه ش خرج کردم. آدم میره یه دوش میگیره و همراهش یه کم گریه میکنه و بعد میاد اتاقش رو مرتب میکنه، دفتر برنامه ریزیش رو درمیاره و خودکار و خط کش و ...رو  تا واسه این یکی آینده ش برنامه ریزی کنه. آدم یادشه که هر چی باشه این چند ماه یه حس خوبی بهش داده بود که اگه همین راه نبود شاید اصلا نمیتونست اون حس رو تجربه کنه. آدم میدونه که هدف در واقع همون مسیریه که طی می کنه، نه مقصدی که ممکنه بهش برسه یا نه.

فیلوسوفیا


''ویزا جون، جون عمه ت زودتر بیا :////''


فیلوسوفیا

.


یه چیزایی رو اگه ننویسی، راحت تر میگذره.

فیلوسوفیا

از زود مردن می‌ترسیدم. حواسم نبود زمان یک مفهوم قراردادی ست؛ حواسم نبود بعضی زمان ها میتوانند در همان مفهوم قراردادی شان طول کمتری داشته باشند ولی عمقشان بتواند تو را در خود غرق کند؛ حواسم نبود اگرچه طولش تمام شدنی ست، عمقش میتواند تا بی‌نهایت ادامه داشته باشد. حواسم فقط به یک بعد بود. کور بودم. پرسید: ''چطور بود؟'' جواب دادم: ''نتونستم درست ببینم. '' عینک شنا رو زدم و سرم رو بردم زیر آب تا ببینم خانومه قورباغه ش رو درست میزنه یا نه!! وارد بعد های دیگه شدم تا شاید بهتر ببینم.


فیلوسوفیا

آهنگ پایین من رو یاد Mission Blue ی عزیز میندازه:) :


دریافت

 مدت ها فکر میکردم که میژن بلو پسره. به فوتبال علاقه داشت؛ فکراش پسرونه بود به نظرم و ... . وقتی فهمیدم دختره کلی تعجب کردم. هنوز هم متعجبم البته و شاید همین باعث شده این آهنگ منو یادش بندازه:) 

هر جا هستی و هر کاری میکنی خوشحال و موفق باشی میژن جون:**


I now know my name

من الان اسمم رو میدونم

I don't play by the rules of the game

من مثل بقیه رفتار نمیکنم

So you say, I'm not trying

بنابراین تو میگی که من تلاش نمیکنم
But I'm trying
To find my way

ولی من دارم تلاش میکنم تا راهم رو پیدا کنم:)

فیلوسوفیا

شروین: چرا موهاتو روشن‌تر از این رنگ نذاشتی؟

من: چون می خواستم رنگش تیره تر از اینی که شده، بشه!!

شهره: خب، اصلا چرا رنگ گذاشتی؟؟

فیلوسوفیا
فیلوسوفیا

دیشب شب بدی بود؛ شب خیلی بدی بود!! موضوع اصلی ناراحتیم رو نمیتونم توضیح بدم. سمانه هم نمیدونه حتی. حس میکردم تمام آرزوهام دارن از جلوی چشمام دور میشن. شب خوابم نمیبرد از ترس. تهش ولی به خودم گفتم:'' فردا یه کم بیشتر از اونی که میتونی تلاش کن تا حل بشه.'' امروز روز خوبی بود اما. نه تنها مصاحبه سفارت عالی بود بلکه اون مسئله غیر قابل گفتن و مسئله ی دیگه ای که مرتبط با سفارت بود هم حل شد. افسر سفارت که یه مرد کچلِ چاق بود، قبل من با چند نفر دعوا کرده بود. اونوقت با من میگفت و میخندید!! بعدِ صحبت با کچلِ چاق مشتاق شدم و رفتم سراغ حل مشکلات بعدی و در نهایت به موفقیت نسبی رسیدم. من کچلانِ چاق را عاشقم:)

فیلوسوفیا

آهنگ دومی که براتون میفرستم آهنگ  Chandelier (لوستر) هست. این آهنگ من رو یاد یکی از وبلاگ نویسان خوب بیان میندازه.

ایشون با تجربه ای که دارن همیشه راهنمایی‌م کردن و بهم امید دادن. فردی که با حوصله و کامنتای بلند و همه جانبه شون راه رو برای اشتباه کردن به روم بستن:

I'm the one "for a good time call"
''Phone's blowin' up, ringin' my doorbell

فضای کلی آهنگ هم من رو یاد یکی از پست های ایشون میندازه.

حرفاشون هم به اندازه ی صدای محشر puddles (نام مستعار خواننده این آهنگ) روم تاثیر داره:)


اینم لیریکزش:

Party girls don't get hurt
Can't feel anything, when will I learn
I push it down, push it down
I'm the one "for a good time call"
Phone's blowin' up, ringin' my doorbell
I feel the love, feel the love

1, 2, 3 1, 2, 3 drink
1, 2, 3 1, 2, 3 drink
1, 2, 3 1, 2, 3 drink

Throw 'em back, till I lose count

I'm gonna swing from the chandelier, from the chandelier
I'm gonna live like tomorrow doesn't exist
Like it doesn't exist
I'm gonna fly like a bird through the night, feel my tears as they dry
I'm gonna swing from the chandelier, from the chandelier

But I'm holding on for dear life, won't look down won't open my eyes
Keep my glass full until morning light, 'cause I'm just holding on for tonight
Help me, I'm holding on for dear life, won't look down won't open my eyes
Keep my glass full until morning light, 'cause I'm just holding on for tonight
On for tonight
فیلوسوفیا

قراره از این پس آهنگایی که من رو یاد افراد خاصی میندازن اینجا باهاتون به اشتراک بذارم:)

آهنگ اول آهنگ Something Wild هست که منو یاد خودم میندازه:))


اینم لیریکزش:
You had your maps drawn
You had other plans
To hang your hopes on
Every road they let you down felt so wrong
So you found another way
You've got a big heart
The way you see the world
It got you this far
You might have some bruises
And a few of scars
But you know you're gonna be okay
And even though you're scared
You're stronger than you know
If you're lost out where the lights are blinding
Caught in all, the stars are hiding
That's when something wild calls you home, home
If you face the fear that keeps you frozen
Chase the sky into the ocean
That's when something wild calls you home, home
Sometimes the past can
Make the ground benneath you feel like a quicksand
You don't have to worry
You reach for my hand
Yeah I know you're gonna be okay
You're gonna be okay
And even if you're scared
You're stronger than you know
If you're lost out where the lights are blinding
Caught in all, the stars are hiding
That's when something wild calls you home, home
If you face the fear that keeps you frozen
Chase the sky into the ocean
That's when something wild calls you home, home
Calls you home
Calls you home
Calls you home
Calls you home
If you're lost out where the lights are blinding
Caught in all, the stars are hiding
That's when something wild calls you home
If you're lost out where the lights are blinding
Caught in all, the stars are hiding
That's when something wild calls you home, home
If you face the fear that keeps you frozen
Chase the sky into the ocean
That's when something wild calls you home, home
فیلوسوفیا

دیشب در اوج تفکرات شبانه داشتم تلاش میکردم یه جمله ی خوب بسازم با این مضمون که '' اگرچه چند ساله زندگی فقط یه راه واسه رفتن پیشِ روم گذاشته ولی این اتفاق حتی اگه خیلی جبر هم توش داره، بازم از داشتن چند گزینه بهتره. من استادِ انتخاب بدترین راه بودم و وقتی به مزخرفیه انتخابم پی میبردم پروفسورِ سرزنش خودم بابت انتخاب همون بدترین راه، وقتی کلی راهِ بهتر برام وجود داشت. حداقل تو این جبر دیگه لازم نیست خودم رو سرزنش کنم. من فقط یه راه داشتم و تمام.'' خلاصه اینکه داشتم به یه جمله فکر میکردم و اونی که باب میلم باشه پیدا نشد. یه جمله ای که هم کوتاه باشه و هم کل مفهوم بالا رو در بر داشته باشه.یه جمله ای که بشه وصلش کنم به دیوار اتاقم و برام حکم راهنما باشه تا یادم نره از این حق انتخاب نداشتنه، نه تنها ناراحت نیستم بلکه تا حدی باعث پیشرفتم هم بوده تو این مدت و من این رو کاملا حس کردم.

 امروز داشتم کتاب '' predictable  irrationals'' رو می خوندم. جالب بود که داشت درباره همین موضوع صحبت میکرد. توش از یه کتابی به اسم ''Escape from freedom'' هم صحبت شده بود. از عنوان کتابش خوشم اومد. فکر کنم بتونه اون جمله ی کوتاه دیشب باشه. همونی که قراره بره رو دیوار اتاقم:)


+ نکته: درسته که من میتونستم به جای انتخاب این به قول خودم تنها راه، بشینم یه گوشته و با این فکر که دیگه حالم بهتر نمیشه، از امید دست بکشم و  یه جورایی از درون بمیرم ولی حواستون باشه این انتخابِ به ظاهر راه، راه نیست؛ بیراهه هست. گزینه ای که از ابتدا کاملا مشخصه بدترین گزینه هست رو باید همون اول حذف کرد. ما بین شک و شبهه هامونه که انتخاب میکنیم؛ تکلیف بدیهیات که از ابتدا باید مشخص باشه برامون.

فیلوسوفیا

حرفاش خوب بود. دوسش داشتم حتی!! مثلا نمودار افسردگی و شادی سفر رو برامون کشید و گفت که تو این سفر به طور طبیعی دو بار افسرده و دلتنگ میشید و نشونه هاش هم فلان و بهمانه. در طول حرفاش چند بار تاکید کرد : هر چی شد، یادتون نره؛ شما رفتید اونجا که از زندگی لذت ببرید؛ همین. 


فیلوسوفیا

آدما باید محبت مادر و پدرشون رو جبران کنن...مثلا باید تو ایام پیری همون طور که پدر و مادرشون تو کودکی ازشون مراقبت میکردن، مراقبشون باشن...باید وقتی کارمندن و میبینن که پدر و مادرشون مشکل مالی دارن، همون طور که تو سنین کودکی و جوانی از والدینشون کمک مالی دریافت کردن، بهشون کمک کنن ...باید وقتی والدینشون مریض میشن، همون طور که وقتی تو کودکی خودشون مریض میشدن والدینشون می‌بردنشون دکتر و تا خوب بشن کلی زحمت میکشیدن براشون، بچه ها هم هوای ناخوشی های والدینشون رو داشته باشن...هر جور فکر کنی ما خیلی به والدینمون بدهکاریم. مثلا امروز که مامانم تو قسمت مخصوص راه رفتن استخر تنها راه میرفت و هیشکی رو نمی‌شناخت که باهاش حرف بزنه و کلا مدلی هم نیست که بخواد شروع کننده صحبت باشه(مثل بچگی های من) ، من باید یکی از بدهی هامو به مادرم می پرداختم. باید زن های موجود رو بررسی می‌کردم و بهترینش رو انتخاب می‌کردم. بعد دست مامانمو میگرفتم و میبردم سمت اونی که مورد تائیدم بوده و ازش می‌پرسیدم:'' ببخشید؛ شما با مامان من دوست میشید؟!!''

فیلوسوفیا

دوست صمیمیم که سال‌ها ندیدمش و براش دعوت نامه فرستادم بالاخره اومده کانادا (اگر سمانه کانادا اپلای نکرده باشه و یه کشور دیگه باشه احتمالا سمانه باید اون دوست صمیمی بوده باشه یا یکی مثل سمانه؛) ) تو آفیسم تو دانشگاه نشستیم و داریم می‌گیم و می‌خندیم. از روزایی که گذشت حرف می‌زنیم؛ از تصمیمات درستی که گرفتیم و از تلاش هایی که کردیم؛ از اینکه راضی هستیم از جایی که الان بهش رسیدیم. بعد من گیتارم رو درمیارم. سال هاست که دیگه درد ندارم و راحت گیتار میزنم. سال هاست که استقامتم نتیجه داده. 

یکی در اتاقم رو میزنه. پیتر، دانشجوم، هست. می خواد درباره ی شرکت بزرگی که ازمون برای بهینه کردن فعالیت شرکتش مشاوره خواسته، باهام صحبت کنه. بهش میگم که دوستم پیشمه و بعدا درباره‌ی موضوع صحبت می‌کنیم. بهش میگم که اگه دوست داره می‌تونه بشینه و برای اونم گیتار بزنم. نمی‌دونم شوهری این وسط هست یا نه ولی مطمئنم هر اتفاقی که افتاده برام تو این مسیر، من بهترین تصمیماتی که با توجه به شرایطم می‌تونستم بگیرم رو گرفتم. همین برام کافیه. 

آهنگ Hallelujah (به معنی: سپاس پروردگار را) رو براشون می‌نوازم.


+تشکر از ماری جوانا برای این پیشنهادش تو کانالش@-)-

فیلوسوفیا
میفهممتون ولی واقعیتش از فهمیدنتون اونقدر که کافی باشه لذت نمیبرم. لذت برام وقتی به کمال میرسه که همه ی تمرکزم رو شماها باشه؛ ولی این درد لامصب دست از سرم برنمیداره. این درد سریش هی تو گوشم ویز ویز میکنه: ''دیدی بهتر نشدی؟؟ دیدی کورتون هم نتونست خوبت کنه؟؟دیدی من همچنان کنارتم؟؟''

''اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است 
دست سرنوشت
خون درد را 
با گلم سرشته است 
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟


درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های تو به توی آن جدا کنم؟


دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟


درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
''
                                                                               
قیصر امین‌پور


فیلوسوفیا

امروز داشتم آهنگ گوش میدادم و یه لحظه این به ذهنم رسید که کاش دنیا آهنگ پس زمینه ای داشت که می تونست اینقدر حالمون رو خوب کنه!! آهنگی که بتونه تو یه آن، همه چی رو از یادمون ببره و همه‌ی همه‌ی بعضی چیزای دیگه رو یادمون بیاره!!


دریافت

I couldn't say the things I should have said

نتونستم حرفایی رو که بهتر بود بزدم رو بزنم
Refused to let my heart control my head

به قلبم اجازه ندادم که مغزم رو کنترل کنه
But I was made to see the price I paid

و مجبور شدم شاهد هزینه‌ای که بابتش پرداختم باشم
And as he held you close

و اون تو رو در آغوش گرفت
The music played

آهنگ نواخته شد (عاشق نواخته شدن آهنگش بعد از این جمله ام!!)

فیلوسوفیا

می‌گفت وقتی از فامیلشون که گوینده اخبار تلویزیون بود، دلیل تغییر شغلش رو پرسید، جواب داده:''خسته شدم انقدر دروغ گفتم!!''

فیلوسوفیا


آدم نباید کنترل زندگیش رو از دست خودش خارج کنه.


+ در رابطه با پست کله سحریم ممنون از نظرات طولانی‌تون!! کاملا منصرف شدم؛ دیدم اونقدرا هم که به نظر میرسید ارزش نداره و منم وقت واسه چالش پیشِ روش ندارم اصلا :)

فیلوسوفیا

هفته ی پیش میز مطالعه و گیتار و میز عسلی و آینه و حتی دیوار اتاقم رو پاک کردم. آینه پاک نمیشد ولی!! یعنی بدتر کثیف شد به جای پاک شدن!! فکر کردم مشکل از دستمالشه. دستمال رو عوض کردم. باز پاک نشد. فکر کردم شاید به جای شیشه شور مثل اون بار اشتباهی اون ظرفِ پیس پیسی که توش آبه رو برداشتم. بعد دیدم مایه ش گلبهی طوره و خب پس آب نیست. خسته شدم. ولش کردم. این هفته باز رفتم سراغ آینه که گند چند روز پیش رو پاک کنم. یه دستمال جدید، همون شیشه شور و شقایق. بازم تمیز نشد. کفری شدم. باز ولش کردم. دیروز اتفاقی تو کابینت دیدم یه شیشه شور جدید هست. یادم اومد اون به ظاهر شیشه شور گلبهی طور، شیشه شور نیست و کود مایع هست واسه گلدونامون!! خلاصه اینکه منتظرم گل و گیاهام از میز و آینه و دیوار و حتی گیتارم سبز بشن!! تازه قراره برای هر کدومتون یه بچه گیتار بچینم ازش آخر تابستون:))


فیلوسوفیا

استخر برای من تبدیل به یه وسیله ی شخصی شده. دوست ندارم با یه نفر دیگه برم استخر. چون قراره همش شنا کنم. چون قراره به هیچی و هیشکی موقع شنا کردن فکر نکنم. حتی وقتایی که با مامانم میرم استخر هم کاری به کارش ندارم. مامان واسه خودش با هم سن و سالاش تو قسمت مخصوص پیاده روی راه میره و من هم تو قسمت عمیق شنا میکنم. با بقیه هم حرف نمیزنم. نمیتونم راه برم. نمیتونم وایستم و حرف بزنم. فقط میتونم شنا کنم تا دردم کم بشه یا بهتر بگم تا دردم بیشتر نشه. دوست ندارم کسی رو تو استخر رفتنم شریک کنم. حتی خوشحالم که شهره استخر دوست نداره وگرنه پرایوسیم رو تو استخر بهم میزد. باید بهش شنا یاد میدادم. باید باهاش حرف میزدم. مامان ولی نه؛ تو یه فاصله ی امن ازم قرار میگیره. کاری به کارم نداره. حتی نگاهش که میکنم یاد قسمت‌های خوب زندگی میفتم. یاد اینکه تنها نیستم. کرایه آژانس و هزینه استخر رو هم مامان خودش حساب میکنه‌!! حالا چند وقت پیش عصر تو اوج گرما با یکی از دوستان دبیرستان رفتیم استخر. من همیشه صبح زود میرم استخر که بعدش بیام خونه و با انرژی درس بخونم. که دردم کمتر شده باشه و بعدش درس بخونم. که خوابم پریده باشه و بعدش درس بخونم. که تو گرما واسه استخر رفتن نرم بیرون که بدتر کلافه بشم. داشتم میگفتم عصر رفتیم استخر چون دوستم میره سر کار و فقط عصر میتونه بیاد استخر. شنا بلد نبود. همش داشتیم راه میرفتیم. همش داشت غر میزد. غر دخترا هم که میدونید بیشتر در چه مورده!! خلاصه اینکه اگه ۱۰ بار ازدواج کرده باشی و ۲۰ تا بچه هم داشته باشی، بازم وقتی یه دختر میاد از بدی دوره زمونه و سختیه ازدواج و نیاز به همسر و ... صحبت میکنه، مطمئنا در تو هم این حس ایجاد میشه که یه کمبودی تو زندگیت هست؛ که یه کسی باید می‌بود که نیست. حالا هر چی هم بدونی که همچین تحفه ای هم نیست ازدواج و همچین کمبودی هم تو زندگیت وجود نداره بازم این حسه غلبه میکنه!! از طرف دیگه چون همه ی ۲ ساعت و نیم رو راه رفته بودیم و من هی دردم بیشتر شده بود، چند روز کمرم گرفت و خم هم  نمیتونستم بکنم کمرم رو از بس که بهش فشار اومده بود و نابود شده بود. حالا این دوستم صبح پیام داده که بعد ماه رمضون باز قرار بذاریم و بریم استخر!! نمیدونم چی بگم بهش!! چی بگم بهش به نظرتون؟

فیلوسوفیا

دیشب سر افطار محمد گفت: ''شقایق یادته قبلنا بهم ریاضی درس میدادی؟!! میدونستی اصلا نمیفهمیدم چی داری میگی؟!!'':)))

سیف یادته سر درس مشترکمون میخواستی بهم کوانتوم رو بفهمونی؟!! میدونستی اصلا نمیفهمیدم چی داری میگی؟!! :)))


فیلوسوفیا

- خسته نشدی؟ از سال پیش داری همین یه جمله رو تکرار میکنی!!

- :/  (آره، راست میگی!! حواسم نبود تو از سال پیش تا حالا به ۳ نفر قول ازدواج دادی!!)

فیلوسوفیا
فکر کردن بهش هم سخته؛ گرفتن حداقل نمره ی ۲۶ اسپیکینگ تو امتحان تافل رو میگم، اونم قبلِ رفتن به چک. ۲۴ رایتینگ رو میشه یه کاریش کرد ولی ۲۶ اسپیکینگ رو نه؛ برای من تقریبا محاله. باید دانشگاه مقصد ایده‌آلم رو تغییر بدم. باید واقع‌بینانه‌تر انتخاب کنم. اینطوری کمتر اذیت می‌شم.

+ مساحت زیست: دنیای من شده این اتاق، این گوشی، تافل، اپلای، کتابام، قرص، درد، مادر و پدرم، این فضای مجازی، مقدار زیادی امید و کمی ناامیدی. شاید این اون تصویر ایده آلی نبود که من از آینده داشتم ولی من تمام تلاشم رو کردم و میکنم و خواهم کرد که بعدها افسوس نخورم. میدونم اون روزی که حالم کامل خوب میشه، تنها حسرتی که خواهم داشت حسرت زیادی جدی گرفتن درد خواهد بود، حسرت ناامید شدن از دیدن روزای خوب.

فیلوسوفیا
دیشب داگویل رو دیدم. میگفتن خیلی داغونه و خیلی حالت بد میشه با دیدنش!! ممکنه با دیدنش چند روز حالت بد باشه. گفتم ۷م امتحان دارم و اگه حالم هم بد بشه تا اون موقع خوب میشم.
واقعیتش اینه که حالم بد نشد. قبولش داشتم. حسش کرده بودم. امروز ولی حالم بد شد. با دیدن ویدیوی دعوای بهناز جعفری با خبرنگارا و بعدش دفاع رامبد جوان ازش. اون ته تهش، اونجایی که رامبد یه جورایی میگه که بهناز ام اس داره و این رو رفتارش تاثیر داره و باید باهاش خوب برخورد بشه؛ چون اگه ناراحت بشه ممکنه ام اسش بدتر بشه. حتما فردا هم خبرنگارا میان میگن به خاطر بیماریش بخشیدیمش؛ گذشتیم از اینکه بخواد علنی ازمون معذرت خواهی کنه. این حرف هم احتمالا بهناز رو عصبانی تر میکنه، چون به نظرش حق داشته و لازم نبوده واسه بیماریش بخشیده بشه‌. ماجرا به اینجا ختم نمیشه پس فردا میخوان بهش بگن که داره از بیماریش سوء استفاده میکنه. پسون فردا  بهناز به خاطر بخشیده شدنِ به ناحقش عصبانی تر میشه و بیشتر دعوا میکنه یا اینکه ساکت‌تر میشه چون احساس میکنه شاید بقیه راست میگن؛ شاید اثر قرصاست که اینطوریه؛ شاید افسردگیه بیماریه که این مدلیش کرده؛ وگرنه چرا باید همه ساکت بشینن و اون فقط حرف بزنه؛ اون فقط اعتراض کنه. بهناز از اون به بعدش ساکت میشه. ساکت میشه که بهش تهمت سوء استفاده نزنن. میره تو لاک خودش. تو اتاق خودش. شروع میکنه به درس خوندن. تو جرو بحث و دعواها از بقیه می خواد که مراعاتش رو نکنن، که هر چی دوست دارن بهش بگن چون نباید از بیماریش سوء استفاده کنه. خودش هم حرفاش رو به بقیه میزنه، چون نباید بیماریش ازش سوء استفاده کنه. بهناز از اون به بعد به افسردگی، نفرت و مرگ نزدیک‌تر میشه.
فیلوسوفیا

خانم شماره ۱ خطاب به مامانم درباره ی من: همون دخترتون هستن که دارن میرن خارج؟!!

چند دقیقه بعد خانوم شماره ۲ وارد صحنه میشن، سلام علیک و روبوسی میکنن. بعد خطاب به من میگن: به سلامتی کِی میری؟ کدوم کشور؟ مرکزش پراگه دیگه؟ 

همه میدونن!! یعتی اگه سفارت ویزا نده بهم، باید برم یه جایی متواری شم که کسی پیدام نکنه و آبروم نره!!

خلاصه اینکه: شقایق را با فقط نام تجاری ''خارجکی'' مورد خطاب قرار دهید؛ نشد هم خودش یه خاکی تو سرش میریزه!! 

+مبتلا به مرض امتحانات شدم. میگن واگیر داره؛ گفتم که حواستون باشه خلاصه!!

فیلوسوفیا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
فیلوسوفیا

تو تاکسی نشسته بودم و داشتم از بین آهنگای گوشیم بهتریناش (به نظر خودم) رو انتخاب میکردم و داخل یه پوشه میریختم که تو این ایام امتحانات فقط به همونا گوش بدم و درس بخونم. آهنگایی هست تو گوشیم که خیلی وقته بهشون گوش ندادم. آهنگایی که یا خیلی بدن و وقت یا حوصله ی حذف کردنشون نیست یا خیلی خوبن و طاقت گوش دادنشون نیست!! رسیدم به آهنگ '' جاودانه من''... چشمامو بستم و یاد چند سال منجمد شده تو ذهنم افتادم. خاطرات داشت آب میشد تو ذهنم. شهامت روان شدنشون رو نداشتم. شهامت گریه کردن رو. شهامت گند زدن به امتحاناتم رو با گوش دادن بهش. از آهنگ رد شدم. حتی نذاشتم پخش بشه، چه برسه به اینکه بخواد جزء آهنگای پوشه ی the best songs م باشه. الان زد به سرم. گفتم فقط یه بار. پخشش کردم. الان بار nمه. دستام داره میلرزه. چند بار دیگه گوش بدم، حذفش میکنم. قول میدم.

دریافت

Your presence still lingers here


 هنوز ( روحت ) اینجا حضور داره


And it won't leave me alone


و منو تنها نمیذاره


These wounds won't seem to heal


به نظر نمیاد این زخم ها درمان بشن


This pain is just too real


این درد بیش از اندازه واقعیه


There's just too much that time cannot erase


انقدر ( درد ) زیاده که زمانم نمیتونه پاکش کنه


+ترجمه ی عنوان: صدات(منظورم صدای اونسنس(خواننده این آهنگ) هست) همه ی سلامت عقلی که در منه، فراری میده.

فیلوسوفیا

دریافت

(Hallelujah یعنی سپاس پروردگار )


Maybe there's a God above 

شاید خدایی وجود داشته باشه

But all I've ever learned from love

ولی همه ی آنچه  من از عشق آموختم

Was how to shoot somebody who outdrew you

این بود که چگونه به کسی که به طرفم نشانه رفته، شلیک کنم.

And it's not a cry that you hear at night

و این مثل صدای گریه ای نیست که شب‌ها بشنوی

It's not somebody who's seen the light

این مثل شخصی نیست که نور را دیده باشد

It's a cold and it's a broken Hallelujah

این مثل گفتن ''سپاس پروردگار'' با لحنی سرد است.


+البته این آهنگ زیاد به درد امتحانا نمی خوره؛) 

++اینکه سر قضیه داعش کسی تصمیم بگیره با من(!!) حرف نزنه، دقیقا همین‌قدر می تونه احمقانه باشه که اگه منتخب ایشون رئیس جمهور میشد، من دیگه با اون فرد صحبت نمیکردم!! البته من به تصمیم افراد احترام میذارم؛ امیدوارم اونا هم به تصمیم خودشون احترام بذارن.

فیلوسوفیا

بابام ۵ شنبه گذشته عمل داشت...توده ش خوش خیم بود...امیدم

الکی نبود؛ ممنون از دعاهاتون@-)-

احساس میکنم حالم بهتره...نمیدونم واسه افزایش سطح امیدمه یا اینکه واقعا داره یه اتفاقاتی می‌افته!!

فردا قراره برم دانشگاه و یه استارت واسه تعریف موضوع پروپزالم بزنم.

این روزا همش مهمون بود پشت مهمون. واسه عیادت بابا میومدن. خوب بودا ولی وقتم تلف شد تا حدی...

راننده خانواده هم من بودم تو این روزها...از فردا روال زندگی به حالت طبیعی بر میگرده.

من دارم زندگیه مخصوص به خودمو دنبال میکنم. مهم نیست بقیه کجای زندگیشون به کجا و چی میرسن. من این زندگی رو دوست دارم؛ هر چند الان به علت قوی بودن قرص گرونه پاهام داره میلرزه ولی دلم قرصه.

یه چند تا آهنگ گوش دادم تو این روزا که داغونم کردن از بس که محشر بودن.

دریافت

Like a small boat

On the ocean

Sending big waves

Into motion

Like how a single word

Can make a heart open

I might only have one match

But I can make an explosion


فیلوسوفیا

یکی از همکارای جدید جمهوری چکمون یه پسر از مالزی هست که از قضا شعبده بازی هم بلده. وقتی از علاقه ش به شعبده بازی گفت یاد فیلم ایلوژنیست افتادم. یعنی می‌تونه منو غیب کنه و ببره ...؟

فیلوسوفیا
فیلوسوفیا

فدای سرم که تپل شدم!! یه خانومه دیگه بود که کورتون مصرف کرده بود و میگفت ۸ کیلو اضافه شده؛ حالا این یکی دو کیلو اضافه شدن من که چیزی نیست، مخصوصا وقتی که نصفش به لپات زده باشه:) 

صبح و شب وسط غذا باید دارو گرونه رو مصرف کنم. وقتی میذارمش تو دهنم و آب می خورم روش، تو دهنم جرقه میزنه!! شبیه این کاکائوها که شوهر ''ن'' وقتی هنوز آقاشون نبود تو روز ولنتاین براش خریده بود و"ن" هم که می‌خواست خوشحالم کنه، یکی از اون کاکائوهاش رو به من داده  بود و منم تو ولنتاینی شدنش شریک کرده بود. "ن" بهم میگه آجی. خیلی دوست داشتم تو مراسم عقدش باشم ولی پارسال دقیقا تو همون زمان عقدکنون، چهلم مادربزرگم بود و نتونستم برم. عروسیش قرار بود تو شهریور باشه و من چون تو شهریور میخوام برم چک خیلی ناراحت شدم که بازم نمی تونم تو مراسمشون باشم؛ وقتی گفت که تاریخ مراسم عوض شده و قراره تو آذر باشه کلی خوشحال شدم. 

تو فیلما زیاد بوس خاص و غیر خاص دیدم ولی لذت بخش ترین بوسه ای که دیدم بوسه ای بود که شوهر "ن‌" وقت خداحافظی به پیشونیِ "ن" زد. "ن" میگفت مادر شوهرش هی می‌اومد کنارش می‌نشست و دستش رو می بوسید و بهش میگفت: ''تو فرشته ای!!''.  "ن" همونیه که قبلاها تو وبلاگ قبلیم درباره ش نوشته بودم. یکی از همون دو تا خواهری که بهشون حسودی میکردم؛ بهشون حسودی میکردم چون همیشه قرصای کپسولی می خوردن و وقتی از مامانم پرسیده بودم: ''چرا ''ن'' ها قرص کپسولی می خورن و من نمیخورم؟'' مامانم گفته بود: ''قرص کپسولی واسه آدم بزرگاست'' .من دوست داشتم زودتر بزرگ بشم و اصلا من و ''ن'' که همسنیم و انصاف نیست که اون بزرگ باشه و من کوچیک!! همین شد که واسه اینکه نشون بدم بزرگ شدم، رفته بودم تو یخچال و از هر قرص یه دونه میل کرده بودم؛ غافل از اینکه بیماری بود که اونا رو بزرگ کرده بود. 

فکر میکنم تو این ۳ سال به اندازه ی خوبی بزرگ شده باشم. همینو می‌خواستی دیگه شقایق،نه؟ تازه، هر صبح و شب به عنوان جایزه یک عدد ولنتاینی هم میشی:)

فیلوسوفیا


با خوندن نوشته ‌ی بالا یاد یه موضوعی افتادم. یاد این افتادم که بهم گفت: ''شما که موهات معلومه، چرا آیه ی قرآن گذاشتی پست ثابتت؟!!'' من سعی میکردم هر جمله ای که به نظرم معنای عمیقی داره منتقل کنم، حالا از قرآن باشه یا هر کتاب دیگه ای...پست ثابتم رو حذف کردم!! شاید هم اون فرد رفت تو وبلاگش نوشت که خدا رو از شر یه ملحد نجات دادم!! بعد از اون اتفاق بیشتر حواسم رو جمع کردم؛ بعد از اون اتفاق حواسم به پستای ثابتم بود، که نکنه یه وقت پست ثابتم صاحب داشته باشه!! که نکنه صاحبش با تذکری که بهم میده اشتباهی بره تو بهشت!!

فیلوسوفیا

...

رسیده ام به خدایـی کــه اقتباسی نیست

شریعتی که در آن حکم ها قیاسی نیست

خدا کســــی است کـــه باید بــــه دیدنش بروی

خدا کسی که از آن سخت می هراسی نیست

به عیب پوشی و بخشایش خدا سوگند

خطا نکردن ما غیـــــر ناسپاسی نیست

به فکر هیـچ کسی جز خودت مباش ای دل

که خودشناسی تو جز خداشناسی نیست

دل از سیاست اهل ریـــا بکن، خود باش

هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست

فاضل نظری

فیلوسوفیا
دلیلای زیادی واسه نوشتن، واسه وبلاگ داشتن برای من وجود داره، یه جوری که اگه بخوام خودمو سرزنش کنم برای وبلاگ داشتن نیست بلکه برای اینه که چرا زودتر پام به این محیط باز نشد!! با وجود همه‌ی دلایلی که دارم و الان وقت برای گفتنشون ندارم، فکر میکنم بزرگترین و قانع کننده ترین دلیل رو یکی از دوستان وبلاگ نویس تو سردر وبلاگش گفته که دقیقا در مورد من هم صدق میکنه. شاید در مورد شما هم صدق کنه. جمله ش اینه :''می نویسم که خفه نشم.'' 

+برای دوستان وبلاگیم که تو واقعیت زندگیم نیستن ولی بیشتر از خیلی از همون واقعی ها حتی، رو کیفیت همون واقعیت تاثیر دارن: 
فیلوسوفیا

هی میگه: 

turn your credit card and read the number that is written on

 منم هی میگم:

!! it's not a physical credit card therefore I can't turn it

 ''هی میگم نره، هی میگی بدوش'' به انگلیسی چی میشه؟!! کچل شدم کلا!! اصلا درک نمیکرد وضعیت رو. آخرش هم گفت ارجاعت میدم به یه قسمت دیگه!! این ثبت نام تافل من هم ماجرا شده برام://


بعضی از دوستان هستن که بهم تو تلگرام پیام میدن. بعد من که مشغول درس خوندنم و نباید گوشیم رو چک کنم، با خودم میگم این یه پارت ممرایز تموم شد جوابش رو میدم!!  یه پارت تموم میشه و میام گوشیم رو چک میکنم و میبینم جا تره و بچه نیست. پیامه دیگه وجود خارجی نداره‌. میام وبلاگم رو چک میکنم میبینم دوستم بعدِ پیامش اومده وبلاگم رو چک کرده. احتمالا دیده نوشتم خیلی درس میخونم و شب نمی خوابم و این حرفا، بیچاره از پیام دادن و حرف زدن ترسیده و منصرف شده و پیامش رو حذف کرده. از همین تریبون بابت تشویش و ترعیب (درسته؟!!) اذهان عمومی معذرت می خوام.


سمانه ازین گوشی سیب دهنی دارا خریده، بعد دیشب اومده میگه نمی‌تونم با گوشیم پستای خصوصیت رو باز کنم!! ما هم گفتیم: ''گوشیت مدل بالاست و تو پستم جا نمیشه!!'' ولی مثل اینکه قانع نشده، چون اینطور که از شواهد و آمار وبلاگم مشخصه هنوز هم داره در این زمینه تلاش و ممارست میکنه!! 



+فقط اون سیب دهنیت مال من ؛ ) 

فیلوسوفیا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
فیلوسوفیا